تبليغاتX
طرفداران هری پاتر
جادوی هری پاتر راست یا دروغ

هری پاتروخون آشامان/نوشته لرد ولدمورت

--------------------------------------------------------------------

فصل سوم:وحشت

هری نمیدانست چقدر بیهوش بوده فقط وقتی چشمانش رابازکردخودش رادردرمانگاه دید که هرمیون بانگرانی دارد نگاهش میکند

-((هری بالاخره بیدارشدی...حالت خوب است؟))

-((من...چه اتفاقی افتاده؟))

-((ما تو را دیشب توی راهروی منتهی به دخمه اسنیپ پیدا کردیم که بیهوش شده بودی چه اتفاقی برایت افتاد؟))

هری سکوت کرد،نمیدانست نس چه جورمعجونی به خوردش داده و نامش را هم نمیدانست تا به هرمیون بگوید و بفهمد چه بلایی سرش خواهد آمد...نس از اعتماد هری سوءاستفاده کرده بود و سعی کرده بود هری را مسموم کند ولی او تقاص این کارش را بزودی پس خواهد داد!!! نینا در تالار گریفیندور نشسته بود و مشغول مطالعه بود که هری وارد تالار شد

-((روز خوش هری...حالت خوب است؟))

هری با عصبانیت یقه نینا را گرفت و روی زمین پرتش کرد،نینا وهرمیون باتعجب به هری نگاه میکردند

-((هری چکارمیکنی؟))

-((دوست قاتل عوضی ات کجاست؟او دیشب منرا مسموم کرد...امروز تقاصش راپس میدهد!!!))

-((هری صبرکن نس نمیخواست تورا مسموم کند تو اصلا مسموم نشدی...صبرکن هری...))

هری صبرنکرد تا حرفهای بی سروته نینا را گوش کند او چوبدستی اش را بیرون کشید و به طرف حیاط رفت چون احتمالا نس در حیاط خلوت خودش داشت استراحت میکرد...هری بیراهه فکر نکرده بود نس در حیاط خلوت داشت کاری میکرد

-((بالاخره پیدایت کردم!!!))

برخلاف تصور هری نس نه ترسید و نه وحشت کرد بلکه با خنده به استقبال هری آمد

-((سلام هری امیدوارم حالت خوب شده باشد... هری یقه نس راگرفت و او را از روی زمین بلند کرد و به دیوار پشت سرش کوبید))

-((تودیشب مرامسموم کردی!!!))

-((هری چکارمیکنی؟منهم از معجون خوردم اگر قرار به مسموم کردن بود منهم باید مسموم میشدم!!!))

-((تو یک موجود پلیدی برای همین مسموم نشدی نس هاتیس اگر یکبار دیگر طرف من بیایی تورا میکشم...هالیکسی عوضی!!!))

هری نس را روی زمین انداخت و با عصبانیت او را ترک کرد...نس هنوز روی زمین بود...او نه عصبانی بود و نه ناراحت برعکس لبخندعجیبی روی لبهایش نقش بسته بود

((هری پاتر نس هاتیس رازد...)) نس بلند شد و به هری که داشت دور میشد نگاه کرد...چشمانش دیگر قهوه ای نبود بلکه سرخ بود و مردمکی تو خالی و سیاه در میان چشمانش وجود داشت و پوستش تیره و کبود شده بود...نس با صدای بلند قهقهه زد و کتابش را از روی زمین برداشت...همزمان دیوید وارد حیاط خلوت شد و از دیدن قیافه نس وحشت کرد

-((نس تومعجون خوردی!!!))

-((دیوید هری پاتر باید معجون را میخورد و خوب مقداری شک داشت...من خوردم تا شکش بریزد که نریخت بهرحال دیگر وقتش بود منهم مقداری آزادی داشته باشم!!!))

دیوید از ترس یک قدم به عقب برداشت

-((نس اینجا هالیکس نیست...ما داریم زندگی راحتی میکنیم و آزادیم خواهش میکنم خرابش نکن...خودت را کنترل کن خواهش میکنم اینجا بچه های معمولی زندگی میکنند....))

نس دستش را که بر اثر زمین خوردن خونی شده بود لیسید و بی تفاوت ازکناردیوید رد شد...دیوید وحشت کرده بود باید یکنفر مطلع میشد،دیوید بلافاصله به نزد پروفسور دامبلدور رفت...هری تمام روز از دست خودش و نینا و نس بشدت عصبانی بود از اینکه اینقدر زود گول خورده عصبانی بود و از اینکه دامبلدور چند نفر قاتل را وارد مدرسه کرده عصبانی تر...هری دلش میخواست نس را ببیند تا حسابش را درست حسابی برسد ولی درکمال تعجب نس تا شب دیده نشد...حتی دراکو مالفوی هم دنبالش میگشت و عجیبتر از آن این بود که نه دیوید و نه نینا و نه الینور هم در مدرسه نبودند و سر ناهار حاضر نشدند...نویل مدعی بود آنها را دیده که رداهای سفیدشان را دوباره بتن کرده بودند و به طرف حیاط قلعه میدویدند...هرمیون نگران نینا بود ولی گم شدن نس در میان همه بچه ها سر و صدا بپاکرده بود

-((پاتر با نس دعوا کرده و او را بشدت مجروح کرده و الان نس در درمانگاه است!!!))

-((پاتر نس را کشته و در جنگل دفنش کرده!!!))

هری خودش هم متعحب بود که نس کجاست...نس تا شب به مدرسه برنگشت...شب هری از تالار خارج شد تا به اتاق مک گوناگال برود چون او را صدا کرده بود...وقتی داشت به اتاق او میرفت با صحنه وحشتناکی مواجه شد...نینا روی زمین افتاده بود درحالی که غرق خون بود و کمی دورتر دیوید سعی میکرد ازروی زمین بلند شود

-((دوستان آدم وقتی به آدم خیانت کنند همین میشود...))

-((نس بس کن...خودت را کنترل کن!!!))

هری با وحشت صدای نس را شناخت...او قهقهه چندش آوری زد و بعد صدای پاهایش آمد...هری احساس میکرد بوی تندی تمام راهرورا پر کرده و هر لحظه نزدیکتر میشود

-((من دارم خودم را کنترل میکنم،همینکه امشب به خوابگاهها حمله نکردم خودش کلی پیشرفت است..وهوم...بوی انسان میاید...کی آنجاست؟))

هری چوبدستی اش را بیرون کشید و رو در روی نس درآمد و از وحشت فریاد کشید...نس فرق کرده بود پوست صورتش کبود کبود شده بود و چشمانش قرمز قرمز بود انگار تمام سفیدی چشمانش سرخ شده بود...خنده زشتی روی لبانش بچشم میخورد و دندانهایش درست مثل یک گرگ شده بود و تمام ردایش آلوده به خون بود

-((به به...هری پاتر...شبت بخیر هری پاتر به مهمانی ما خوش آمدی!!!))

هری نفرینی قوی را به سمت نس فرستاد و نفرین به او برخورد ولی نس بجای اینکه روی زمین بیفتد با صدای بلند قهقهه زد و به آرامی به سمت هری آمد

-((دوست ما تابحال یک ایاتوس ندیده نه؟ایرادی ندارد بزودی میفهمی ایاتوس چیست!!!))

هری احساس کرد نمیتواند از جایش تکان بخورد انگار هیپنوتیزم شده بود و توان حرکت نداشت...نس به او نزدیک شد و روی شاهرگ گردنش دست کشید

-((خون...خون پاک و لذیذ آدم!!!))

قیافه نس بشدت گرسنه بنظر میرسید

-((فایروس تیانوس!!!))

نس جیغی کشید و روی زمین به خودش پیچید...الینور از پشت یکی از زره ها بیرون آمد در حالی که چوبدستی اش را بطرف نس گرفته بود -((الینور کوچولو منرا طلسم کرده...))

نس دوباره از جایش بلند شد در حالی که بوضوح درد میکشید و از زخم وحشتناکی که روی کمرش بوجود آمده بود خون بیرون میریخت... نس خواست نزدیک الینور شود

-((تیاتویس نس فریادی کشید و روی زمین افتاد...))

هری به پشت سرش نگاه کرد و دامبلدور را دید که چوبدستی اش را بطرف نس گرفته

-((خوبی هری؟))

-((بله!))

دامبلدور به طرف نس رفت و او را برگرداند تا صورتش را ببیند... پوستش دوباره به رنگ خودش بازگشته بود

-((پروفسور...چه خبرشده؟))

دامبلدور حرفی نزد و نس را بلند کرد و به همه اشاره کرد که دنبالش بروند...دیوید نینا را کمک کرد تا راه برود و الینور به کمک آنها شتافت...چند دقیقه بعد آنها در دفتر دامبلدور بودند و نوعی نوشیدنی گرم و شیرین مینوشیدند...زخمهای نینا و دیوید خوب شده بود ولی نس هنوز بیهوش بود با اینکه دامبلدور بارها سعی کرده بود بهوشش بیاورد ولی نتوانسته بود و او هنوز بیهوش بود

-((نمیدانم چرابهوش نمیاید!!!))

دامبلدور با نگاهی نگران به نس که آرام خوابیده بود نگاه کرد و بعد از دیوید پرسید چه اتفاقی افتاده

-((ما داشتیم به سراغ تیران میرفتیم که دیدیم نس دارد به یکی از بچه های سال اولی نزدیک میشود و دوباره ایاتوس شده برای همین سریع دست بکار شدیم و الینور را فرستادیم تا شما را خبرکند ولی نس اینبار بشدت نیرومند بود وهیچ نفرینی حتی کروشیو او را از پا در نیاورد او به نینا حمله کرد و خونش را بیرون کشید ولی بعد بر اثر نفرینهای من کنار رفت و بمن حمله کرد و مجروحم کرد...بعد هری پاتر آمد و نس او را جادو کرد که تکان نخورد او میخواست خون هری را هم بخورد که الینور و شما سر رسیدید و همه چیز تمام شد...))

-((نمیدانی چرا نس امشب ایاتوس شد؟))

-((نس هر وقت افسرده میشود یا اتفاق بدی برایش پیش میاید ایاتوس میشود...نمیدانم...))

دامبلدور به هری نگاه کرد و هری فهمید باید همه چیز را بگوید،هری همه چیز را تعریف کرد از جمله دعوای آنها و خوردن معجون...وقتی هری شرح داد که معجون چطور بوده الینور از وحشت جیغ کشید و به بدن بیهوش نس نگاه کرد،نینا مبهوت بود و دیوید با ناباوری به هری نگاه میکرد

-((نس برای تو معجون کیمیا درست کرده؟!))

-((من نمیدانم چه معجونی بود ولی من فکر کردم او مسموم کرده برای همین امروز با او دعوا کردم...تقصیرمن است...))

نینا حرفی نزد و به کف زمین خیره شد ولی الینور ناراحت و خشمگین بود

-((هری پاتر مغرور تو از تو وجود ندارد...نس با خوردن معجون تو تا مرز مردن رفت و برگشت و تو با او دعوا کردی و او را از خودت رنجاندی ونتیجه این شد که او دوباره ایاتوس شد!!!))

دامبلدور الینور را آرام کرد

-((فکر نکنم هری بداند ایاتوس چیست...میدانی هری؟))

-((نه پروفسور...))

دامبلدور دوباره سعی کرد نس را بهوش بیاورد ولی نتوانست برای همین پشت میزش نشست و شروع به صحبت کرد

-((هزار سال پیش گروهی از خون آشامان از قبیله اصلی جدا شدند تا بدور از سنتهای وحشتناک قبیله نظیر قربانی کردن انسان زندگی کنند آنها برای اینکه میل خون آشامی خودشان را نابود کنند با انسانهای جادوگر ازدواج کردند ولی فرزندان آنها باز هم دورگه و خون آشام بودند تا اینکه یکی از جادوگران سیاه معجونی ساخت که میل خون آشامیدن رادرهرکس خفه میکرد ولی این تازه شروع فاجعه بود...خون آشامانی که این معجون راخوردند وباآدمهای جادوگر ازدواج کردند فرزندان دورگه ای بدنیا آوردند که گاهی بشدت وحشی میشدند،هیچکس نمیتوانست تشخیص بدهد چه کسی اینگونه شده چون آنها خیلی راحت خودشان ونیمه شیطانی خودشان را کنترل میکردند ولی سه نسل بعددیگر هیچکس نتوانست خودش راکنترل کند ونیمه شیطانی بطور ناگهانی ظهور میکرد...خون آشامان نام این شاخه جدید راایاتوس گذاشتند وآنها راازخودشان طرد کردند...مدرسه هالیکس فقط برای همین بازشد که ایاتوسها وبچه گرگینه ها به آنجا بروند تابه هیچکس آسیب نزنند ولی درمورد نس...پدرومادر نس یک آدم عادی بودند ودراصل او مشنگزاده است ولی یک شب نس دیوانه میشود وپدرومادرش رامیکشد وخونشان رامیخورد...وقتی ماموران وزارت خانه سرمیرسند نس داشته گریه میکرده چون نمیدانسته چه اتفاقی افتاده...آنها نس رابزور به هالیکس میبرند ونس از سن 7سالگی در هالیکس میماندودراصل همانجا بزرگ میشودومیفهمد که یک ایاتوس هست...ایاتوسها فوق العاده مغرور هستند ونس درمدرسه میفهمد که باید چطور رفتار کند او دیگر عین یک انسان رفتار نمیکند وزیرنظر یکی از دوستانش که ایاتوس است تربیت میشود ومیشود نسی که میبینی ولی امشب او بشدت افسرده وناامید شده وگرنه هرگز ایاتوس نمیشد... نس ناله کوتاهی کرد وبعدچشمانش رابازکرد،چشمانش دوباره قهوه ای شده بود...نس روی نیمکتی که خوابیده بود نشست وبه دوستانش نگاه کرد...اوازصورت وحشتزده هری،نگاه ناراحت نینا والینور ودیوید فهمید چه اتفاقی افتاده: -منکه کسی رانکشتم؟ -نه ولی نزدیک بود هری پاتررابکشی... نس هنوز گیج بود وانگار نمیدانست کجاست...نس صورتش راپوشاند وهیچ حرفی نزد: -پروفسور من امشب به هالیکس برمیگردم...من نمیتوانم مثل یک آدم عادی زندگی کنم!!! -من اجازه نمیدهم هیچکدام ازشاگردان من از مدرسه من بروند توهم یکی هستی مثل بقیه شاید مقداری فرق داشته باشی ولی نمیگذارم بروی... نس ازجایش بلند شد وازاتاق بیرون رفت ولی دم دراتاق ایستاد وبه هری نگاه غمناکی کرد: -متاسفم هری پاتر...امیدوارم مرا ببخشی...من... اشک به نس اجازه نداد حرفی بزند واودوان دوان دورشد...نینا بلندشدتابه دنبالش برود: -بگذار تنهاباشد نینا...نس باید کمی تنهاباشد وفکرکند اینجوری بهتراست... دوید نینارانشاند وبه دامبلدور خیره شد: -پروفسور ماباید چکار کنیم؟ما برای بچه های هاگوارتز خطرناکیم...فرداماه کامل میشود وامکان دارد من به دوستانم حمله کنم... هری مبهوتانه به دیوید نگاه کرد،دیوید یک گرگینه بود؟! -پروفسور من نمیتوانم خودم راکنترل کنم وبشدت هراسانم که یکنفر راطلسم کنم...من نمیتوانم مثل آدمهای عادی بادوستانم برخورد کنم... الینور اینراگفت وبعد دستش رابه دامبلدور نشان داد،روی دست او یک برآمدگی کوچک بچشم میخورد که یکهوو دهان بازکرد ویک چشم شبیه چشم انسان به هری خیره شد،هری ازجا پرید وفریادکشید ولی نینادرسکوت به چشم دست الینور نگاه کرد: -این دیگر چیست؟ الینور روی دستش راپوشاند وبا غرور به هری نگاه کرد: -من انسان نیستم،پدرم جادوگر بود ولی مادرم انسان عادی ومیخواست اوهم جادوگرشود برای همین روح خودش رابه شیطان فروخت وشیطان هم منرا بوجود آورد ومادرم راکشت دراصل من یک دمون هستم...دمونهاهرازگاهی انسانهارا طلسم میکنند تابه کارهای شیطانی آنها تن دردهند برای همین ماموران وزارت خانه منرابه هالیکس فرستادند!!! الینور باغرور لبخند زد ودستش رانوازش کرد،دیوید ازجایش بلندشد تا برود: -اجازه مرخصی میدهید پروفسور؟ -دیوید اینجابمان من میتوانم معجون گرگ خفه کن درست کنم وفکرکنم نیازی به اسنیپ نباشد...الینور توهم یادت باشد حتما دستبندت رابه دستت ببندی تامبادا کسی راطلسم کنی وبه نس کاری نداشته باشید اوباید خودش باخودش کناربیاید...هری توهم نباید هیچ چیزی به دیگران درمورد امشب بگویی باپروفسور مک گوناگال هم خودم صحبت میکنم...حالا به اتاقهای خودتان بروید...شب بخیر!!! هری همراه نینا به تالار گریفیندور رفتند...همه خواب بودند وهیچکس بیدار نبود،نینا شب بخیر گفت ورفت خوابگاه دختران ولی هری اصلا خوابش نمیامد،اوروی مبل جلوی شومینه لم داد ودرافکارش غرق شد...این تقصیرنس نبود که ایاتوس شده بود...نس میخواست به او کمک کند همانطور که نس گفته بودبعدازخوردن معجون حواس پنجگانه هری بشدت قوی شده بود طوری که بوهارابراحتی تشخیص میدادوصداهایی رامیشنید که قبلا نمیتوانست بشنود...هری چشمانش رابست وسعی کرد به افکار آشفته اش سروسامان بدهد...تازه خوابش برده بود که ازصدای زوزه بلندی ازخواب پرید...اول یادش نیامد چرااینجا خوابیده،ناگهان دوباره صدای زوزه بلندشد...هری به اتاقشان رفت وازپنجره بیرون رانگاه کرد...هفت گرگینه کسی رامحاصره کرده بودند که روی زمین افتاده بود...هری بادقت نگاه کردوباوحشت فهمید اونس است...بلافاصله ازتالارعمومی بیرون رفت وبه طرف حیاط قلعه دوید...گرگینه ها وقتی دیدند او نزدیک میشود پارس کردند وخواستند به او حمله کنند ولی پیرترین آنها زوزه ای کشید وآنها کنار رفتند وگذاشتند که اوبه نس نزدیک شود: -نس خوبی؟ -مجبورشدیم بهش حمله کنیم...میخواست خودکشی کند...هری به گرگینه پیرنگاه کرد که مبدل به انسان شده بود...او موهای بلندخاکستری داشت وچشمانش مثل چشمان گرگ زرد ودرخشان بود ولباس مندرسی بتن کرده بود: -من تیران هستم هری پاتر...دوستت نس میخواست خودکشی کند چون نمیتوانست نیمه شیطانی وجودت راکنترل کند البته این اولین باری نیست که او اقدام به خودکشی میکند...دوسال پیش هم دستش راطوری برید که شاهرگش پاره شد ولی نمرد چون یک ایاتوس به این راحتی نمیمیرد!!! بقیه گرگینه هابه جنگل رفتند وتیران کنار هری روی زمین نشست...نس بیهوش روی دستان هری افتاده بود درحالی که چوبدستی اش دریک دستش بود: -چرامیخواست خودش رابکشد؟ -تاجایی که میدانم امشب میخواسته به یکنفر حمله کند...نس واقعا احمق است!!! تیران دوباره گرگ شد وصورت نس رالیسید ودستش رابه آرامی گازگرفت تابیدارش کند...نس چشمانش رابازکرد ووقتی هری رابالای سرش دید فریادی کشید وبه عقب پرید تا ازهری دورباشد: -ازمن دورشو...من خطرناکم !!! تیران غرشی کرد وبه طرف نس دوید: -تیران دورش کن من به او حمله میکنم!!! تیران دوباره غرید وآستین نس راکشید تااورا بطرف هری بیاورد ولی نس مقاومت میکرد: -احمق نشو تیران...من خطرناکم...من نباید اینجا باشم من برمیگردم هالیکس...تیران بگذار بروم!!! تیران کناررفت،نس هنوز روی زمین افتاده بود وسعی میکرد بلند شود...هری جلورفت ودست اوراگرفت وبلندش کرد،نس داشت گریه میکرد وبشدت ناراحت بود: -متاسفم نس...تقصیرمن بود متاسفم... نس شدیدترازقبل گریه کردوبه طرف قلعه دوید میخواست تنهاباشد...هری خواست دنبالش برود ولی تیران آستینش راگرفت واجازه نداد برود وبانگاهش به او حالی کرد بگذارد نس تنهاباشد تابه افکارش نظم بدهد...تیران ازهری دورشد وبه جنگل پناه برد...سه چهارم ماه کامل بود وفردا دیوید تمام وقت باید پیش دامبلدور میماند...هری به سمت مدرسه رفت تا صبح چیزی نمانده بود واوباید استراحت میکرد...صبح باسروصدای رون ونویل بیدارشد...ازقرار معلوم اتفاقی افتاده بود: -چی شده رون؟ -یکنفرباخون روی دیوار مدرسه شعارنوشته!!! هری همراه دیگر دانش آموزان به طبقه پائین رفتند...روی دیوار نزدیک کتابخانه به زبانی عجیب چیزی نوشته شده بود وجسد یک روباه زیرنوشته هاافتاده بود...همه اساتید جمع شده بودند ودرمورد نوشته صحبت میکردند...نس کمی دورتر ایستاده بود وباناراحتی به نوشته نگاه میکرد...هری نزدیکش رفت: -حالت خوب است؟ -این زبانی است که هالیکسی هابه آن زبان حرف میزنند ومینویسند... -منظورت چیست؟مگر چه نوشته؟ -وحشت...وحشت یکی ازفرماندهان هالیکس ودشمن اصلی من بود...اوبتازگی از هالیکس فرار کرده...نمیدانم قصدش چیست که به هاگوارتز آمده ولی هرچه هست خوب نیست...وحشت ازانسانهانفرت دارد ودرهرفرصتی سعی میکند به آنهاآسیب بزند دراصل اوبرای اینکه 15نفراز همکلاسی هایش راکشته بود به هالیکس آوردند او دیوانه است وخطرناک...نمیدانم چرابه هاگوارتز آمده...باید باتیران ملاقاتی داشته باشم...به نیناوالینور اگر سراغم راگرفتند بگو من پیش تیران رفته ام...وهری اینرا همیشه همراه داشته باش!!! نس گوی شیشه ای بسیارکوچکی راکه هم اندازه یک تیله بود به هری داد...هری نمیدانست چیست ولی به نس اعتمادداشت برای همین آنرادرجیبش گذاشت وبه طرف تالار رفت تا صبحانه بخورد بزودی کلاسش شروع میشد...ابرهای سیاهی برروی مدرسه آمده بودند وهوا طوفانی بود...نس به هوا نگاه کرد وهوارابوکشید: -وحشت،چرااینجارا انتخاب کردی؟ -تابتو نزدیکترباشم دوست من نس... نس به جنگل نگاه کرد،وحشت آنجابود همان لباس سفیدمدرسه رابتن داشت که البته خون آلود بودوبا لبخندی تمسخرآلود به نس نگاه میکرد...اوموهای بلندمشکی وچشمان سرخ داشت وروی سرش تاج مدرسه قرارداشت هرچندنس شک داشت تاج برای اوکارکند: -وحشت...دلیل آمدنت رانمیدانم!!! -وحشت برای چه میاید؟تا بکشد وخون بریزد...تاقدرتش رابه همه ثابت کند تاهمه بدانند وحشت جزتاریکی هیچ چیزی نمیخواهد...وتو نس توچرا اینجارا انتخاب کردی؟ -من اینجارا انتخاب نکردم...منرا به اینجا فرستادند.... وحشت خندید وازجنگل بیرون آمد: -فرمانرواها هرگز انتخاب نمیشوند انتخاب میکنند واگرتوانتخاب شدی پس لایق فرمانروایی نیستی نس هاتیس ایاتوس!!! وحشت چوبدستی اش رابیرون آورد ونفرینی قوی بطرف نس فرستاد...نس جاخالی داد وبلافاصله چوبدستی اش رابیرون کشید: -اوه پس دوئل میکنیم...نس هاتیس ایاتوس!!! وحشت نفرینی فوق العاده قوی به طرف نس فرستاد ونس بااجرای ضدنفرین آنرا دفع کرد وجنگی وحشتناک میان دوموجود نیرومند شروع شد...نیروی برخورد نفرینها وافسونها آنقدر زیاد بود که تمام حیاط راگردوخاک فراگرفته بود ونورهای رنگارنگ وصداهای وحشتناک ازمحل مبارزه بگوش میرسید...بدستور دامبلدور درهای قلعه بسته شدند وتمام اساتید پشت در تجمع کردند تااگر وحشت پیروز شد ازقلعه دفاع کنند...تمام دانش آموزان به دستور مدیران گروه به تالارهای عمومی شان رفته بودند ودرمحل تجمع جمع شده بودند وبانگرانی منتظر تمام شدن مبارزه بودند،هری ونینا کنار آتش نشسته بودند ونینا سعی میکرد ازداخل گوی بلورینش حدس بزند چه خبراست ولی نمیتوانست...هرمیون ورون مشغول سروسامان دادن به شاگردان بودند واجازه نمیدادند هیچکدام ازجلوی چشمشان دورشوند...هری طاقت نداشت باید میدید چه خبرشده برای همین به طرف اتاق خوابش رفت...رون اورادید ولی چیزی نگفت وهرمیون مشغولترازآن بود که متوجه اوشود...ازپنجره هیچ چیزمعلوم نبود جز صائقه های رنگارنگ که به زمین برخورد میکرد وگردوخاکی که در حیاط بپاشده بود،هری نمیتوانست نس یاوحشت راببیند فقط میتوانست برخورد نفرینهای آنهارابهم که تولید انرژی فوق العاده زیادی میکرد ببیند...ناگهان میدان نبرد به رنگ سرخی درخشید طوری که هری از شدت تابش نور چشمانش راپوشاند وبعد صدای فریاد یکنفر وسکوت....دیگرهیچ نوری دیده نمیشد وفقط گردخاک در حیاط بود...هری نگران نس بود ونمیدانست آیا اوبرنده شده یامرده؟کم کم گردوخاک میخوابید ودرمیان غبارهای معلق درهوا هری سایه افرادی رادید که به حیاط آمدند ویکنفررا به داخل قلعه بردند...گروغبارداشت میخوابید وهری بوضوح بدن بیجان یکنفررادید که درمیدان افتاده واساتید سعی میکنند اورابه داخل قلعه بیاورند....هرمیون دررابازکرد وفریادکشید: -هری!!!تواینجاچکارمیکنی مگر نگفته بودم درمحل اجتماع بمانی؟ هری هرمیون راکنارزد واز تابلو خارج شد وبه طرف درمانگاه دوید...هیچکس حتی ارواح هم در راهرو نبودند وصدای برخورد پاهای هری به پله ها ازدیوارها انعکاس پیدامیکرد...کمی جلوتر هری ایستاد وشنل نامرئی خودش راروی سرش کشید وکفشش رادرآورد تاصداتولیدنکند...اساتید جلوی درتجمع کرده بودند،اسنیپ داشت با فلیت ویک صحبت میکرد وآندریاس با یکی دیگرازاساتید زن مشغول صحبت درمورد گرگینه هایی بود که شکارکرده...از دامبلدور ومک گوناگال خبری نبود...هری به آهستگی وارددرمانگاه شد...روی یکی از تختها جسد پسری بود که موهای سیاه داشت ونفرینی وحشتناک قلبش راازهم دریده بود وروی یکی دیگر از تختها نس بود...مک گوناگال ودامبلدور دورتخت او جمع شده بودند ومادام پامفری سعی میکرد نس را آرام کند...نس باصدای بلندی فریادمیزد وسعی میکرد بلندشود،هری جلوتررفت وازدیدن صحنه ای درجا مبهوت ماند...نس روی تخت خوابیده بود وچوبدستی وحشت درقلبش فرورفته بود وازمحل برخورد چوبدستی خون بیرون میریخت...نس عملا ازدرد درحال مرگ بود ومادام پامفری سعی میکرد اوراآرام کند: -آرام بگیر...من باید بتوانم اینرا بیرون بیاورم...آرام باش... -بمن دست نزن... دامبلدور افسونی رااجرا کرد ونس بیهوش روی تخت افتاد...مادام پامفری به مک گوناگال ودامبلدور گفت بیرون بروند تا اوبتواند کارش راانجام بدهد...هری گوشه ای ایستاد وبه کارهای مادام پامفری نگاه کرد...چندساعت طول کشید تااو به آرامی چوبدستی رابیرون کشید ومحل زخم رادرست کرد،بااینکه مادام پامفری محل زخم راباجادو بسته بود ولی هنوز خون بیرون میزد وزخم بازمیشد...مادام پامفری رفت تا دوای مخصوصی بیاورد...هری از فرصت استفاده کرد وبه کنارتخت نس رفت: -نس؟بیداری؟ چشمان نس آرام لرزید وبازشدند...چشمانش سرخ بودند ومعلوم بود ایاتوس شده: -هری پاتر...اینجا هستی؟ هری دستش راروی دست نس گذاشت،نس لبخندی زد ومقداری خون ازگوشه لبش بیرون ریخت: -نگران نباش هری پاتر یک ایاتوس به این راحتی ها نمیمیرد...دوستت زنده میماند!!! نس ناله ای کرد ودوباره بیهوش شد...هری از درمانگاه بیرون رفت وبه بطرف اتاق عمومی گریفیندور رفت...یعنی نس میمرد؟! هرمیون عصبانی ترازهمیشه منتظر اوبود وتایک ساعت وچهل وپنج دقیقه مشغول سرزنش هری بخاطر کاراحمقانه اش بود...هری چیزی نگفت وبلافاصله پیش نینا رفت،نینا منتظر بود تاهری ازحال نس تعریف کند: -نس بشدت زخمی شده... وهرچه دردرمانگاه دیده بود برای نینا تعریف کرد،نینا درسکوت گوش کرد وبعد سرش راتکان داد: -نس طاقت میاورد...ایاتوسها خیلی قوی هستند! -نس وحشت راکشته!!! -اگرنس اینکاررانمیکرد ماموران وزارت خانه اینکاررامیکردند نگران نباش نس بخاطر اینکار تنبیه نمیشود...هرچند...نس برای نابودی وحشت ازتمام نیرویش استفاده کرده...تامدتها نمیتواند ازنیروهایش استفاده کند وباید تاچندوقت تحت نظارت شدید باشد چون خون بدنش کم شده ومسلما دنبال خون میگردد...امیدوارم حالش بهترشود!!! نینا به خوابگاه دختران رفت تابخوابد...هنگام صرف شام همه باهم صحبت میکردند وسعی میکردند حدس بزنند جریان چیست ودراکوباغرور به همه میگفت که یکی از اعضای اسلایترین مدرسه راازنابودی نجات داده والان مامورین وزارت خانه مشغول صحبت بااو هستند وحتما به او جایزه میدهند...هری اینطور فکر نمیکرد نس آنقدر وحشتناک مجروح شده بود که هری بعیدمیدانست تامدتهای طولانی بتواند حرف بزند...هری شامش راخورد وخواست به درمانگاه برود ولی مک گوناگال مانعش شد: -پاتر فعلا نمیتوانی به درمانگاه بروی...برو به اتاق خودت فردا میتوانی بیایی درمانگاه...برو!!! هری چیزی نگفت وبه تالار عمومی رفت...وقتی دررختخواب دراز کشیده بود تمام فکرش پیش نس بود...هری بیدارنماند تا ببیند پسری که لباسی مشکی پوشیده بود بدون اینکه کسی متوجهش شود وارد اتاقش شد،روی دستش خراشی ایجاد کرد وازخون او نوشید...اونس نبود...پسری بود باموهای فرفری سرخ وچشمان همرنگش که روی دستش یک چشم کوچک داشت که با ولع به هری نگاه میکرد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 19:57  توسط لرد ولدمورت | 

هری پاتر وخون آشامان نویسنده:لرد ولدمورت

فصل دوم / پروفسور آندریاس

هری تا روز بعد نه دیوید را دید و نه نس و نه نینا را...از قرار معلوم همه آنها مشغولتر از این بودند که به سراغ هری بیایند...صبح روز بعد هری هیجا نزده بود چون اولین جلسه کلاس جادوی سیاه بود و از قرار معلوم گروه اسلایترین هم با آنها افتاده بودند چون هنوز در باز نشده صدای مالفوی به استقبال آنها آمد

-((خلاصه بهش گفتم برو کنار خون لجنی اونهم بهم التماس میکرد که اذیتش نکنم ولی من کلی اذیتش کردم فکر کنم هنوز هم جای نفرینهام روصورتش مانده باشد...!!!))

همه اعضای اسلایترین خندیدند و هری را که داشت وارد میشد مسخره کردند...نس کمی جلوتر نشسته بودوبجز کناراو هیچ جای خالی دیگری درکلاس بچشم نمیخورد هری مجبورشد کنارش بنشیند: -صبح بخیرهری پاتر... هری جواب ندادوخودش رامشغول کتاب خواندن نشان داد،نس نگاهی به او کرد وخندید واوهم کتاب راباز کرد وفصل گرگینه هارا مشغول خواندن شد...بعدازمدت کوتاهی دربازشد وپروفسور آندریاس همراه یک نفرکه جعبه بزرگی در دست داشت وارد کلاس شد: -صبح بخیربچه ها!!! پروفسور به همراهش اشاره کرد که جعبه راروی میزبگذارد وازکلاس بیرون برود...هری نمیدانست درون جعبه چیست ولی ازطرز نگاه کردن نس فهمید که حتما چیزوحشتناکی است نس بانفرت هرچه تمامتر به آندریاس نگاه میکرد وهری علتش رانمیدانست: -امروز درمورد گرگینه ها صحبت میکنیم چون درطی چندسال گذشته بطور خلاصه بشما درس داده اند خوب کی میداند گرگینه چیست؟ هرمیون طبق معمول بلندشد جواب داد ونشست وامتیازگرفت: -خوب گرگینه چه فرقی با گرگ دارد؟ -یک گرگ اگر جفتش رابکشید شمارا میکشد ولی گرگینه کاری میکند که آرزوی مرگ کنید!!! هری برگشت وباتعجب به دیوید نگاه کرد که باخشم ونفرت تمام داشت به آندریاس نگاه میکرد،هری نمیدانست درون جعبه چیست ولی حدس میزد هرچه هست به گرگینه ها مربوط است پروفسور لبخندی زد وجعبه راباز کرد همزمان نس ودیوید سرشان راپائین انداختند تا آن صحنه را نبینند...اگر هری میدانست باچه چیزروبرو میشود اوهم سرش راپائین می انداخت روبروی او سربریده وخشک شده یک گرگینه وجود داشت وآندریاس داشت درمورد سروتفاوت گرگ باگرگینه صحبت میکرد...هری هیچ چیزی نمیشنید چون داشت به نس نگاه میکرد...نس داشت گریه میکرد!!! هری کاملا درک میکرد بهرحال عده ای ازدانش آموزان هالیکس گرگینه بودند واحتمالا همین آنها راعصبانی کرده بود...آندریاس همه رامجبورکرد سر بریده رالمس کنند تا به تفاوت آن باسرگرگ پی ببرند ولی نس حتی به سرنگاه هم نکرد وفقط سعی کرد اشکهایش راپنهان کند: -هاتیس حالت خوب است؟ نس جواب هری رانداد وخودش رامشغول کتاب نشان داد وسعی کرد از چیزهایی که آندریاس روی تخته نوشته جزوه برداری کند ولی دستش مییلرزید وتوانایی اینکاررانداشت...بالاخره کلاس تمام شد وهمه ازکلاس بیرون رفتند وآندریاس سرخشک شده رادرکنار جعبه دیگری گذاشت وبیرون رفت...نس هنوز درکلاس بود وداشت یادداشت برمیداشت که دیوید ونینا والینور هم وارد شدند هرسه بشدت ناراحت بودند: -وقتی فهمیدیم زودخودمان رارساندیم... نس حرفی نزد وخودش را مشغول نشان داد...نینا جلورفت وجعبه رالمس کرد: -بطور حتم دنبال سرزنش میاید وجان همه دانش آموزان بخطر می افتد...چکارباید کرد؟ نس وسایلش راجمع کردوازکلاس بیرون رفت: -میرویم پیش دامبلدور،شاید اوتوانایی منصرف کردنش راداشته باشد!!! هری ماجرای کلاس رابرای هرمیون-که کلاس داشت ونتوانسته بود بیاید-تعریف کرد ورون هم که سرکلاس نبود ومعلوم نبود اصلا کجاست: -من مطمئن هستم نس گرگینه نیست حتی دیوید ونینا والینور چون هیچکدام به افسون نشانه جواب ندادند ولی فکرمیکنم آنها گرگینه کشته شده رامی شناختند...احتمالا...من چیزی دراین مورد خوانده ام فقط باید بگردم کتابش راپیدا کنم که اینهم مقداری زمان میبرد تو سعی کن اطلاعاتی راازنینا ویا خودنس بگیری!!! -من بانس هاتیس هیچ کاری ندارم...اوموجود نفرت انگیزی است!!! هری برگشت ورفت تابا نینا صحبت کند،نینادرکتابخانه مشغول مطالعه کتابی درمورد گرگینه هابود وبرای تحقیق جزوه برمیداشت که هری کنارش نشست: -نیناباید باهم صحبت کنیم درمورد امروز... -هری خیلی دوست دارم کمکت کنم ولی متاسفانه اصلا وقت ندارم بهتراست پیش نس بروی او اطلاعاتش بهترازمن است...معذرت میخواهم هری! نینا دوباره مشغول جزوه بردای شد...هری چاره ای نداشت جزاینکه به نزد نس برود...نس درحیاط بود ومشغول مطالعه کتابی به زبان غریب بود: -هاتیس من کارت دارم... -اوه هری پاتر،خواهش میکنم بنشین!!! هری کنار نس نشست وسعی کرد بیشترین فاصله رانسبت به اوبگیرد واین حرکت ازچشمان نس دورنماند: -نگران نباش هری پاتر من نمیخورمت...نمیدانم چراهمه فکرمیکنند هرکس درهالیکس درس خوانده وحشی وافسارگسیخته است!!! -هیچکس بدون علت مجازات نمیشود... -کاملا درسته هری پاترولی هرکس به زندان میرود حتما آدم نکشته...حرفت درمورد من کاملا درست است من درنظر شما موجود وحشی هستم که هرلحظه امکان دارد به طرف کسی حمله کنم وبخورمش...ولی فکرمیکنی اگر من قاتل بودم هرگز آزاد میشدم؟درمورد مجازات هری پاتر من از کودکی درهالیکس بودم یعنی ازوقتی توانستم حرف بزنم...بجای مامان یابابا مربیان خشنی بالای سرم بودند وتابه امروز نمیدانستم دنیای بیرون چه شکلی است... هری نگاهی به نس کرد،درچشمانش اندوه عمیقی به چشم میخورد: -توسئوالی داشتی هری پاتر...بپرس!!! -درمورد کلاس امروزآندریاس است...چراشماها اینقدر عصبانی شدید وجریان چیزی که دیوید گفت چیست؟ نس کتابش رابست وبه هری خیره شد انگار نمیدانست چیزی که میخواهد بگوید درست است یانه: -دیوید اشاره کرد...آندریاس سریک گرگینه ماده رابه کلاس آورده بود...ماهمسر این گرگینه را میشناسیم یکی دوبار اورادیده ایم ومیدانیم گرگینه هاوقتی کسی به بچه یاهمسرشان حمله کند اورا میکشند ولی اگر اویکی ازاینهارا بکشد کاری میکنند که او آرزوی مرگ کند...ما میدانیم که به احتمال زیاد یک گله 20تایی ازگرگینه ها درجنگل همینجا مخفی شده اند ومنتظر دستور رهبرشان هستند تاحمله کنند وهمه رابکشند...ما اینرابه دامبلدور گفتیم ولی امشب من به جنگل میروم تا بارهبرشان صحبت کنم!!! -ولی آنها تورامیکشند!!! -این توراناراحت میکند هری پاتر؟ هری چیزی نگفت وبه جنگل خیره شد،احساسش میگفت نس درست میگوید وعقلش میگفت مزخرف میگوید...ازطرف جنگل صدای زوزه بلندی شنیده شد وهری ونس باهم ازجا پریدند: -این تیران بود...رهبر قبیله...منرا صدا میکند باید بروم... نس کتابش راروی زمین انداخت وباعجله به طرف جنگل دوید وخیلی زوددرمیان درختان جنگل ناپدید شد،هری کتاب راازروی زمین برداشت وروی جلدش رانگاه کرد: "چگونه میتوانیم یک انسان باشیم/اثر رودولف میراناد" هری کتاب رابرداشت وباعجله به کتابخانه رفت تاکتاب راتحویل نینادهد،نیناوقتی فهمید نس تنهایی وبدون کمک به جنگل رفته ازشدت عصبانیت فریادکشیدوباعث شد 12جلدکتاب همزمان به دستور مادام پینس دنبال اووهری کنند وضربات وحشتناکی به آنها وارد کنند: -چه مدتیست که نس داخل جنگل رفته؟ -همین الان رفت...اول یک صدای زوزه شنید وبعد به طرف جنگل دوید گفت تیران صدایش کرده... نینا ایستادونفسی ازسرآسودگی کشید: -خیالم راحت شد...تیران درنزدیکی هالیکس زندگی میکند وهمه هالیکسی هارا میشناسد اوبه نس آسیبی نمیزند...حداقل ده دفعه نس ازمدرسه فرار کرده تابه تیران سربزند ومقداری غذابه او بدهد...بیابرویم هری... -صبرکن نینا...نس واقعا چیست؟ نینابرگشت وبه هری نگاه کرد: -بایدازخودش بپرسی هری من نمیتوانم هیچ اطلاعاتی درمورد نس بدهم چون به او قول دادم!!! -اصلا توکه درهالیکس نبودی...چطورهمه آنها رامیشناسی؟ -وقتی سالهای سال تنهاسرگرمی تودیدن برادرت درهالیکس باشد کم کم همه آنهارامیشناسی وآنهاهم تورا وبه تو اعتماد میکنند همانطور که به من اعتماد کردند...هری سعی کن بانس همکاری کنی باور کن این به نفع الف.دال است ما چیزهایی میدانیم که اگر شماهم بدانید میتوانید به بهترین نحو ممکن باولدمورت مواجهه کنید... -توچطور میتوانی بدون ترس نام ولدمورت رابزبان بیاوری؟ -این یکی از اسرار ماست...فعلا خداحافظ هری من باید کارم راتمام کنم... نس برای شام هم برنگشت واین موجب نگرانی دراکو واطرافیانش شده بود ولی نینا ودیوید والینور آرام بودند وشام میخوردند برای همین هری مطمئن شد خطری متوجه نس نیست...شب وقتی هری میخواست بخوابد از پنجره به حیاط نگاه کرد ونس رادید که دوباره همان ردای سفیدش راپوشیده وبایک گرگ حرف میزند...اوگرگ نبود،قدش بلندترازهرگرگی بود اویک گرگینه بود ولی خیلی آرام جلوی نس نشسته بودوداشتند حرف میزدند...هری خوابید. صبح روز بعد رون باوحشت اورابیدار کرد: -هری بیدارشو اتفاق وحشتناکی افتاده... -چی شده؟ -جسدیکی از اهالی هاگزمید راپیداکرده اند گرگینه هااورا خورده اند!!! هری ازجا پرید وبه یاددیشب افتاد،یعنی نس به آنها دستورداده بود که به هاگزمید حمله کنند؟ هری بلافاصله لباس پوشید وازتالارخارج شد وهمراه رون وهرمیون به حیاط رفتند...همه جمع شده بودند وسعی میکردند از نزدیک جسد راببینند ولی ماموران وزارت خانه اجازه نمیدادند...هری نس رامیان جمعیت پیداکرد او گوشه ای ایستاده بود وبی تفاوت به جمعیت نگاه میکرد: -نس هاتیس... نس برگشت وبادیدن هری لبخندزد: -هری پاتر...صبح بخیر!!! -این کارتوست!!! -منظورت چیه؟ -تودیشب باگرگینه هاحرف زدی وگفتی به مردم هاگزمید حمله کنند...این کارتوست موجود پست وقاتل!!! نس بوضوح آزرده شده بودولی سعی کرد به رویش نیاورد برای همین دوباره لبخندی زد وسعی کرد برود ولی هری سیلی محکمی به او زد طوری که همه ساکت شدند وبه آنها نگاه کردند...هری عصبانی بود ونس خونسرد هرچند غرورش لگدمال شده بود ولی سکوت کرده بود،وقتی نس به چشمان هری نگاه کرد هری ازکارش پشیمان شد...نس دوباره لبخند تلخی زد وخون کنار لبش راپاک کرد: -متشکرم هری پاتر... نس ازمیان جمعیت فرارکرد تاخودش رابه جایی برساند که تنهاباشد...هری هنوز همانجا ایستاده بود وداشت به نس نگاه میکرد...چرااینکارراکرده بود؟چون نس ازهالیکس آمده بود؟ آیا اینکه هرکس زندانی است حتماخطرناک است درست است چون سیریوس هم زندانی آزکابان بوده ولی مردخوبیست...هری به طرف قلعه دوید اوباید نس راپیدامیکرد وازاو عذرخواهی میکردولی نمیدانست نس کجاست،هری به تالارغذاخوری وبعد کتابخانه سرزد وازبچه های اسلایترین سراغ نس راگرفت ولی هیچکدام نمیدانستند نس کجاست...هری احساس میکرد باید بایک نفرحرف بزند وازاو راهنمایی بخواهد...سیریوس!!! هری بلافاصله به تالار گریفیندور رفت وازطریق آتش باسیریوس تماس گرفت...اولین صحنه ای که هری درآتش دید قیافه کریچربود که کله پابود هری اول فکرکرد اشتباه کرده وبرعکس شده ولی وقتی سیریوس رادید فهمید سیریوس دوباره دارد کریچر رابه خاطر اشتباهی که انجام داده تنبیه میکند...سیریوس وقتی هری رادرآتش دید کریچرراپرت کرد یک کنار وروبروی آتش نشست موهایش راازروی صورتش کنارزد: -سلام هری...چه عجب یادی از پدرخوانده بیچاره ات کردی همه چیزمرتب است؟ -نه برای همین باتو تماس گرفتم... هری هرچه رااین چندروز اتفاق افتاده بود برای سیریوس تعریف کرد وهمچنین افکارش رادرمورد نس برای سیریوس بازگو کرد...سیریوس درسکوت کامل به حرفهای هری گوش داد: -هری توحق داری که به او شک داشته باشی ولی فکرنکنم کارامروزت خوب بوده باشد...نس هم مثل تویک ادم است که به علتی که مانمیدانیم ازکودکی درهالیکس بوده ولی این دلیل نمیشود که تو به او بی احترامی کنی...باید پیدایش کنی وازاومعذرت خواهی کنی... -سیریوس اوداشت بایک گرگینه حرف میزد شاید اودستورداده باشد؟! -لوپین تیران را میشناسد اویکی از دوستان لوپین است وآنقدر مغرور است که حتی به دستورات خودش هم عمل نمیکند وافرادش میدانند که نباید به یک انسان حمله کنند ولی ایندفعه موضوع فرق میکند وقضیه انتقام است...تونباید نس رامقصربدانی اودارد تلاشش رامیکند تا تیران راراضی کند ازهاگزمید وهاگوارتز برود ولی من میدانم یک گرگینه تا انتقامش رانگیردکنارنمیرود...باید کنارباشی وبگذاری آنها کارشان راانجام بدهند حداقل میدانم دامبلدور دراین مورد اطلاعاتی دارد وملاقاتی باتیران انجام داده...من باید بروم کج منقار دارد سروصدا میکند فکرکنم دوباره این کریچر اذیتش کرده بازهم باتو تماس میگیرم!!! سیریوس رفت وهری تماس راقطع کرد...ظهرشده بود وهمه سرناهار بودند ونس کنار دراکو نشسته بود ودراکو داشت بااو درمورد مساله ای صحبت میکرد ولی معلوم بود اواصلا حواسش جمع نیست ومشغول فکرکردن به چیزی است...وقتی هری وارد شد دراکو صدایی درآورد تا نارضایتی خودش رااعلام کند ونس به هری نگاه کرد...هنوز غمگین وناراحت بود،نس سریع نگاهش رادزدید وخودش رامشغول غذاخوردن کردولی معلوم بود که اصلا میلی به غذاخوردن ندارد...هری نینا رادید که مشغول خوردن بودوکنارش نشست: -نینامن باید باتو صحبت کنم... -بگومن گوش میکنم... -درمورد امروز است که من.... -زدی درگوش نس؟خوب حالامیخواهی چکار کنی اورا بکشی تاخیالت راحت شود؟ -نه...من...متاسفم بخاطر کاری که کردم ولی میخواهم جبران کنم!!! نینا سکوت کرد وبه هری نگاه کرد: -هری...نس خیلی تنهاست شاید فکرکنی چون صدهانفر زیردست دارد خیلی دوست دارد ولی آنها به نس به چشم یک رهبرنگاه میکنند حتی دیوید والینورهم همینطور وحتی من...نمیدانم نس اصلا دوست ندارد دوستی کنارش باشد برای همین خیلی تنهاست...شکستن غرور کسی که هیچکس راندارد کارخوبی نیست هری...اوبعدناهاربه حیاط قلعه میرود تا درس بخواند تومیتوانی آنجا پیدایش کنی...درسمت باغهای قلعه قسمتی ازدیوارریخته وحیاط خلوت کوچکی رانمایان کرده نس همیشه آنجا برای درس خواندن میرود چون کسی پیدایش نمیکند وتنهاست تو میتوانی اورا پیداکنی ومعذرت خواهی کنی ولی خواهش میکنم اذیتش نکن... هری سریع ناهارش راخورد وبه حیاط رفت ومکانی راکه نینا میگفت پیداکرد،جای دنجی بود!!! هری کمی دورتر روی یکی از نیمکتهای حیاط قلعه نشست وخودش رامشغول کتاب خواندن نشان داد...بعدچند دقیقه نس ازقلعه بیرون آمد وبه طرف حیاط خلوت رفت وداخل شد...هری بلافاصله به دنبالش رفت واوهم وارد حیاط شد...نس باحیرت به هری خیره شد: -هری پاتر تواینجاراچطور پیداکردی؟ هری چیزی نگفت وبعددوباره تمام صورت نس رااندوه پوشاند: -آمده ای که بقیه اتهاماتم راگوشزد کنی؟خواهش میکنم زودتر من درس دارم...وخسته هستم! نس رویش رابرگرداند...هری کنار او نشست ودستش راروی شانه او گذاشت: -نس من امروز اشتباه کردم متاسفم!!! نس باتعجب برگشت وبه صورت هری خیره شد: -چی؟ -متاسفم...واقعا متاسفم دست خودم نبود...قول میدهم دیگر تکرار نشود...قول میدهم!!! نس هنوز مبهوت بود گویی نمیتوانست اینرا باور کند که هری پاتر دارد ازاو معذرت خواهی میکند: -هری چراازمن معذرت خواهی میکنی...مگر من دوست توهستم؟دراین کتاب نوشته فقط دوستان ازهم معذرت خواهی میکنند!!! نس کتابی راکه آنروز درحیاط جاگذاشته بود به هری نشان داد...هری هم تعجب کرده بود وهم خنده اش گرفته بود چون نس ازساده ترین قوانین انسانی هم مطلع نبود ولی بعد دلش برایش سوخت...نس سالهادریک سلول وزیرنظر تعدادی مربی بزرگ شده بودمعلوم بودکه هیچ چیزی ازانسان بودن نیمداند: -خوب ماهم دوستیم!!! -واقعا؟! هری لبخندی زدتااورا مطمئن کند،نس برای اولین بارازروی خوشحالی خندید وبعدسکوت کرد: -حالا که ماباهم دوستیم باید چکار کنیم؟ هری خندید وبلندشد که برود به کارهایش برسد: -بزودی میفهمی توباید همه اینهاراکم کم یادبگیری نس عزیز!!! هری ازحیاط بیرون رفت ونس راباهزاران سئوال تنهاگذاشت: -عزیز یعنی چی؟! آنشب دیوید دوباره باهری دیدارکرد وبه او گفت که نس خوشحال میشود فردااورا در یکی از کلاسهای خالی ببیند: -ولی کدام کلاس؟ -نس گفت میتوانی اوراازروی نقشه غارتگر پیداکنی!!! دیوید رفت ودوباره اوراباهزاران سئوال باقی گذاشت...نس ازکجامیدانست اویک نقشه غارتگردارد؟!ودرضمن نس بااوچکاردارد؟! فرداصبح روز مزخرفی بود چون کلاس معجون سازی با اسنیپ داشتند،رون میگفت بهتراست خودشان رابکشند یااینکه دردریاچه غرق کنند وسرکلاس نروند او مطمئن بود جهنم بهترازکلاس اسنیپ است...هرمیون رون رانصیحت میکرد که یکمی عاقل باشد ونینا میخندید: -شماها وقعا بامزه هستید!!! هری دوست داشت میتوانست قیافه رون راترسیم کند چون خیلی بامزه شده بود!!!اسنیپ مثل همیشه عصبانی بودوهنوز نیامده به این علت که هری خمیازه کشید 10امتیازاز گریفیندور کم کرد: -امروز میخواهیم معجون زیبایی رایادبگیریم!!! اسنیپ موادلازم راروی تخته نوشت وهمه مشغول برداشتن موادلازم از قفسه هاشدند: -صبح بخیر هری! -اوه روزبخیرنس خوبی؟ نس لبخندی زد ومقداری پودر شاخ تک شاخ برداشت : -امروز ساعت 5منتظرت هستم میخواهم چیزجالبی نشانت بدهم احتمالا خوشت میاید!!! -کجا؟ -خودت مرا پیداکن!!! نس همه لوازمش رابرداشت وبه سراغ معجونش رفت...معجون واقعا سخت ودشوار بود وهری نمیدانست میتواند تاآخرترم این معجون راتمام کند یانه وبدبختانه رنگ صورتی معجون هری قرمز آلبالویی شده بود واسنیپ هم داشت نزدیک میشد: -اینو بگیر هری بریز تو معجونت!!! نس یک شیشه کوچک زرد به هری داد،هری معجون داخل شیشه رابطور کامل داخل پاتیلش ریخت وباحیرت دید که هم رنگش صورتی شد وهم بوی شبدر میداد...وقتی اسنیپ بالای پاتیل او رسید واقعا عصبانی شد که معجونش بی نقص است: -مثل اینکه پاتر تصمیم گرفته درست کارکند...یاشاید ساعت شنی گرفیندور دیگر جایی برای خالی شدن ندارد!!! هری خودش رابه نشنیدن زد وبه کارش رسید...بعدازکلاس اسنیپ او بلافاصله به سراغ کتابخانه رفت وکتاب تغییرشکل راامانت گرفت وبعدبه سرکلاس مک گوناگال رفت وبعدناهاری سریع وکلاس فلیت ویک...ساعت5عصردیگر هری داشت از خستگی میمرد ولی بنابرقولی که به نس داده بود به سراغش رفت اودردخمه اسنیپ منتظرش بود وجلویش پاتیلی درحال جوشیدن: -خوش آمدی هری بیاجلوتر!!! جلوی نس پاتیلی بود که مایعی غلیظ وبدبودرآن میجوشید بخاری زرد ازروی مایع برمیخواست: -اسم این معجون را بهت نمیگویم چون احتمالا هرمیون آنرا میشناسد بهتراست بدون اینکه بدانی چیست بخوری... -این چه معجونیست نس؟ -ازخواص این معجون این است که حس بویایی تو تقویت میشود...قدرتهای حواس پنجگانه تو تقویت میشود ومیتوانی بهترین باشی...اسمش رانپرس وبدان که مشکلی وجود ندارد منهم میخورم!!! نس جامی بلوری راپرازمایع کرد ونوشید...بعدجام رادوباره پرکرد وبه هری داد...هری مایع غلیظ رانوشید واقعا بدمزه بود مزه مقوا میداد،مدتی بعددردشدیدی دردلش احساس کرد طوری که روی زمین ازدرد به خودش می پیچید: -تو...توبامن چکارکردی نس؟ -بزودی خوب میشوی... نس صورت هری راجلوی صورتش گرفت وبه اعماق چشمانش خیره شد: -بخواب هری پاتر...بخواب!!! هری احساس خستگی عجیبی کرد وبیهوش شد...نس محتویات پاتیل راناپدید کردوهری رادردخمه تنها گذاشت...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1385ساعت 17:0  توسط لرد ولدمورت | 

سلام اینم داستان جدید هری پاتر نوشته خودمه پس نظر یادتون نره

راستی بگین دوست دارین چه اتفاقی تو این داستان بیفته تا شاید وارد داستان کردم.

هری پاتر وخون آشامان نوشته(( لرد ولدمورت))

فصل اول - دانش آموز جدید

هری ازاینکه دوباره باید به هاگوارتز برگردد خیلی خوشحال بود،این تابستان بهترین تابستانی بود که هری درطول عمرش تجربه کرده بود.زندگی کردن باسیریوس بسیارلذت بخش بود واینکه هیچکس سرش غرغر نمیکرد یا تحقیرش نمیکرد البته کریچر همچنان به تحقیروگفتن کلماتی چون؛دورگه های کثافت خانه خانم را آلوده کرده اند،خانم ازداشتن چنین پسری شرمش میاید،امیدوارم همه تان کشته شوید دست برنمیداشت ولی هری عادت کرده بود که به گفته های کریچر بی اعتنا باشد اینجوری بهتربود!!! سیریوس بهترین پدرخوانده ممکن برای هری بود اودرست عین هری قانون شکن ویاغی بود وبارها خانم ویزلی از دستش دادوفریاد کرده بود وخواسته بودکه از آشپزخانه خارج شود تا بتواند گندکاری سیریوس راتمیز کند لوپین کارهای زیادی باید برای محفل انجام میداد به همین دلیل نمیتوانست هرروز به دیدن هری بیاید ولی گاهی به آنها سرمیزد ودرشیطنتهای آنها شرکت میکرد وخوش میگذراند...هری ازاینکه مجبور نبوده پیش دورسلی ها زندگی کند خیلی خوشحال بود واین شادی را مدیون گندکاری دادلی بود. سه هفته قبل ازشروع مدرسه دورسلی ها تصمیم گرفتند برای دادلی جشنی برگزار کنند که بنظرهری عنوان جشن بلوغ احمقانه بود وبایدبرای او جشن حماقت میگرفتند چون دادلی شرورترین دوستانش رادعوت کرده بود وتصمیم داشت درطول جشن یک حال اساسی از هری بگیرد،درک این مساله که هری جادوگراست ودادلی مشنگ ونیروی هری بیشترازنیروی اوست برای دادلی بسیارمشکل بود وهری اینرا میفهمید برای همین تصمیم گرفت حداقل اینرابه دوستانش ثابت کندشاید آنها میفهمیدند ولی باخواندن خبری در روزنامه سرش مشغولترازآن شد که به طبقه پائین برود ومعجون تهوع آوررادرکیک بریزد...عکس اول روزنامه عکس قلعه وحشتناک وترسناکی بود که اول هری حدس زد آزکابان باشد یانوعی زندان جدید ولی وقتی خواند این عکس متعلق به مدرسه هالیکس است از تعجب خشکش زد،روزنامه درمورد مدرسه فوق امنیتی هالیکس مطالبی نوشته بود وبامدیرآنجا صحبت کرده بود..هالیکس انتیورت یکی ازجادوگران خیرخواهی بود که در سال 1450 این مدرسه را تاسیس کرد تا جادوگران جوانی که مرتکب گناه میشوند ودرزندگی خطایی انجام میدهند بجای آزکابان به هالیکس بیایند تابرای زندگی آینده خود آماده شوند...چیزی که هری راشوکه کرداین بود که هیچکدام از شاگردان این مدرسه شبانه روزی هرگز به خانه نمیرفتند وبجای اتاق درسلولهای کوچکی زندگی میکردند وروی سرهرکدام تاجی فلزی قرار داشت که مانع اجرای جادو میشد وفقط با نظارت اساتید این تاجها برداشته میشد تا آنها بتوانند جادوهای کنترل شده ای رااجرا کنند...هری حدس میزد هرمیون چیزی دراین مورد نداند ولی وقتی هرمیون یک مقاله 3متری درمورد هالیکس برای هری فرستاد او مطمئن شد هرمیون همه چیزرامیداند واین اوست که چیزی نمیداند...صدای دادلی حواسش راپرت کردویادش آمد باید به کیک سری بزند برای همین آهسته ازپله ها پائین رفت،خاله پتونیا داشت به غذاها سرکشی میکرد ودادلی روی مبل پهن شده بود وتئاتری مبتذل نگاه میکرد ومیخندید وعین خوک از ظرف بزرگ چیپس جلویش میخورد...هری آهسته به آشپزخانه رفت تامثلا آب بخورد...خاله پتونیا نگاه مشکوکی به اوکرد ولی وقتی دید اوفقط دارد آب میخورد خیالش راحت شد وبه کارهایش رسید،هری معجون رابیرون آورد وروی کیک داخل یخچال پاشید وبلافاصله آشپزخانه راترک کرد وبه اتاقش رفت ومنتظر لحظه موعود شد...آن شب شلوغترین شبی بود که هری بیادداشت تمام دوستان دادلی که درست عین او احمق بودند به خانه آمده بودند ودرعین دادن فحشهای رکیک سعی میکردند بابلندترین صدای ممکن به هری لعنت بفرستند ولی اینهابرای هری خنده داربود چون چندلحظه بعدآنها واقعا لعنت میفرستادند...هری پنجره رابازکرد تا هوایی بخورد،هدویگ برای شکاربیرون رفته بود وهری تنهابود...ماه کامل بود وهری مطمئن بود الان لوپین معجون گرگ خفه کنش راخورده ودرخانه سیریوس یاجایی دیگر به آرامی خوابیده،خیابان خلوت بود وبادی سرد میوزید ناگهان موجودی ردا پوش درخیابان ظاهرشد...هری از تعجب ازجایش پرید وبه او خیره شد...قدبلندی داشت وردایی کاملا سفید پوشیده بود وکلاه شنلش راروی صورتش کشیده بود هرچنداگر اینکارراهم نمیکرد اصلا درآن تاریکی معلوم نبود اوکیست،موجودرداپوش به بالا وپائین خیابان نگاه کرد وبعد به طرف پارک براه افتاد...هری متعجب بود چون اصلا نمیدانست چرایک جادوگر باید این موقع شب درخیابان محل زندگی هری ظاهرشود،اگر او مرگخوار بود که هری بعید میدانست باید به خانه حمله میکردواگر عضو محفل بود بازهم باید باهری تماس میگرفت ولی انگار او اصلا نمیدانست دراین خیابان هم جادوگری زندگی میکند...صدای دادوفریادازطبقه پائین هری رابخودآورد مثل اینکه معجون اثر کرده بود ولی متاسفانه این فقط صدای دادلی وخاله پتونیابود ازقرار معلوم دادلی یواشکی به کیک ناخنک زده بود وخوب معجون اثرکرده بود ودادلی مثل آتشفشان داشت فوران میکرد!!! خاله پتونیا همان شب هری رابه عنوان مقصراعلام کردودستور دادهرچه زودترنزد پدرخوانده اش برود تا یادبگیرد با دادلی چطور برخورد کند...هری همان شب توسط پودرپرواز به خانه سیریوس رفت وتابستان بالاخره به معنای واقعی برای او شروع شد...هرمیون هفته آخرتعطیلات رابه خانه سیریوس آمد وبا اظهار نظرهای عالمانه خوددرمورد معجون حقیقت آنها راخفه کرد،هفته آخر بخوبی هرچه تمامتر تمام شدوروز مدرسه فرارسید...روزقبلش همه به اتفاق سیریوس ولوپین به کوچه دیاگون رفتند تاخریدهای لازم مدرسه راانجام بدهند...رون غرغرمیکرد که چرا این ترم درس پیشگویی دارند وآرزو میکرد هرمیون زمان برگردانش رادور نینداخته بود تاآنها باآن ساعت به عقب بازمیگشتند ودیگرهمچین حماقتی نمیکردند!!! وقتی ازجلوی کوچه ناکترن رد میشدند هری دراکورادید که داشت همراه مادرش ازکوچه خارج میشدند: -ببین کیا اینجان؟پاتی وویزل وخون لجنی علامه دهر!!! هری عصبانی شدوخواست به طرف دراکوحمله کند ولی یکنفرزودتر زحمت اینکارراکشید،دختری که موهای بلندسرخ داشت وزخمی عمیق روی سمت راست صورتش ایجاد شده بود...دراکو به دیوارچسبیده بود وداشت درد میکشید...هری باتحسین به دخترکه داشت بامادر دراکو بحث میکرد نگاه میکرد،چیزی آشنادرصورت او وجود داشت که او نمیدانست چیست: -خانم من دوست ندارم هیچکس به مشنگ زاده ها خون لجنی بگوید وپسرشما چنین کاری کرد پس مستحق مجازات است!!! -دختره دورگه عوضی زودباش پسرم راپائین بیاور!!! دخترلبخندی زد که نه ازروی خوشحالی بودونه ازروی تمسخر...ازروی بدجنسی بود وبعد آستین ردای آبی اش رابالازدوروی مچش رابه مادر دراکو نشان داد

-((ماازشما مرگخوارها نمیترسیم چون شماها باید ازما بترسید!!!))

هری مبهوت شده بود چون بوضوح وحشت رادرچشمان مادر دراکو دید،او بلافاصله دراکورااز روی دیوار جداکرد وبه سرعت دورشدند،دختربرگشت وبالبخند به آنها نگاه کرد:

-((متاسفم بخاطر برخورد موجوداتی مثل اینها امیدوارم دیگر تکرار نشود...توهری پاتر هستی همان پسری که زنده ماند...من نینا هستم،ازامسال قرار است درمدرسه هاگوارتز درس بخوانم!!!))

-((ازدیدنت خوشحالیم نینا...میخواهی باما بیایی تا لوازمت راخریداری کنی؟))

-((خوشحال میشوم آقای رون ویزلی!!!))

نینالبخند دیگری زد وباهرمیون درمورد مسائل مدرسه وچیزهای احمقانه مشغول صحبت کردن شد ورون رامتعجب برجای گذاشت

-((اسم منرا ازکجا میدانست؟))

-((فکرکنم توهم مشهورشدی رون...بالاخره میتوانی به همه امضا بدهی!!!))

-((بروخودت رامسخره کن!!!))

هری خندید وهمراه دوست جدیدشان وارد کتاب فروشی شدند ومشغول خریدن کتاب شدند،نینا دختر خوش مشربی بود وبگوبخند وبه همین زودی به سرعت باهرمیون دوست شده بود طوری که اگر کسی آنها رانمیشناخت فکرمیکرد آنها سالهاست باهم دوست هستند...کتابهای امسالشان فوق العاده مسخره وسخت بود طوری که چشمان رون ازالان اشک آلود بود وازفکراینکه باید اینهارادرطول سال بخوانند داشت ازشدت غصه میمیرد

-((یعنی واقعا ماباید این چیزهارابخوانیم؟))

-((رون اینقدر غرغر نکن کل مغازه دارند مارانگاه میکنند!!!))

آنها بایک گونی بزرگ کتاب ازمغازه بیرون آمدند وبه پیشنهاد هری رفتند تابستنی بخورند...درراه پسری رادیدند که موهای سیخ سیخ مشکی داشت وجغدی خاکستری راحمل میکرد،هری نمیدانست خیال کرده یانه ولی اوبوضوح دید که پسربرای نینا سری تکان دادونینا جوابش راداد ولی ازآنجایی که هرمیون ورون چیزی متوجه نشده بودند اوهم حرفی نزد ودرعوض به دعوای میان دوجادوگر کهنسال که سریک ردای کهنه دعوا میکردند نگاه کرد

-((به ریش مرلین اجازه نمیدهم که دست به ردای من بزنی!))

-((این ردارامن خریدم وحالا مال من است...پیراحمق بروکنار!!!))

پیرمردان درحال دعوا بودند وهیچ چیزی هم نمیتوانست آنها راجدا کند...هری شانه بالاانداخت وبه همراه دوستانش وارد بستنی فروشی فلورین فورتسکیو شد،کمی دورتر موجودی رداپوش اورا تماشا میکرد او همان ردای سفید دیشبی رابتن داشت وکلاهش راتاروی صورتش پائین کشیده بود تا صورتش معلوم نشود...مدالی عجیب آویزان گردنش بود،مدالش ازکوارتزشیری بود وبه شکل یک موجودعجیب تراش خورده بود...موجود رداپوش بدون هیچ حرفی به طرف کوچه ناکترن براه افتاد،فردای آنروز همه سواربر قطار به طرف هاگوارتز حرکت میکردند،هرمیون ورون رفته بودند تا وظایف ارشدی خودراانجام بدهند وهری وجینی ونویل ونینا درکوپه تنهابودند...نویل باعلاقه میمبلیوس میمبلتونیااش رانوازش میکرد وجینی مشغول نوشتن نامه ای عاشقانه به یکی از دوستانش بود وهری پیام امروز رامطالعه میکرد که بازهم درمورد مدرسه هالیکس نوشته بود واینکه دیشب مرگخواران به مدرسه حمله کرده اند ولی دانش آموزان مدرسه به تنهایی سه نفرازمرگخواران راکشته اند وبهمین علت آزاد شده اند

-((هالیکس مدرسه وحشتناکی است...خیلی وحشتناک!!!))

نینا باناراحتی به عکس مدرسه نگاه میکرد

-((نینا مگرتوتابحال درهالیکس بوده ای؟))

-((من نه هرگز ولی برادر کوچکترم آنجاست...یعنی آنجا بود او دوسال پیش کشته شد یکی از همکلاسی هایش و دراصل هم سلولی هایش طی یک دعوای معمولی او را کشت...مادرم خیلی ناراحت شد ولی برای جرالد بهتربود اوبهرحال میمرد...))

-((متاسفم...ولی چرا برادر کوچکترت را در چنین مدرسه ای ثبت نام کرده بودید؟))

چشمان نینا ازغم واندوه پرشده بود ونمیتوانست حرف بزند ولی بالاخره علتش راگفت

-((برادر من گرگینه بود،او خیلی خطرناک بود ومعجونهای گرگ خفه کن هم نمی توانستند اوراآرام کنند برای همین مجبور شدیم به هالیکس بفرستیمش ما نمیدانستیم اینطور میشود!!! درهالیکس هرروز دعوا وجنگهای وحشتناک صورت میگیرد وشاگردان همدیگر راتکه پاره میکنند ولی همه آنها خطرناکند من ازبرادرم شنیده بودم که درمیان دوستانش چندین نیمه خون آشام هم وجود دارند وحتی یک نیمه هیولا که براثر آزمایشات وحشتناک پدرومادرش به نیمه هیولا تبدیل شده بود وهزاران گریگنه وموجودات خطرناک دیگر...آنجا بچه هایی بودند که درسن 5یا7سالگی مرتکب قتل شده بودند یکی ازآنها دوست صمیمی برادرم بود اسمش استیووایت بود ودرسن 6سالگی باچوبدستی پدرش مادرش راکشته بود،نیروی استیوآنقدر زیادبود که نفرین مرگ خانه رابطور کلی ویران کرده بود ووقتی ماموران وزارت خانه برای بررسی موضوع آمده بودند باآنها دوئل کرده بودویکی ازآنها راهم کشته بود برای همین اورابه هالیکس آوردند او اصلا احساس ناراحتی نمیکرد بلکه خیلی خوشحال بود که مرتکب دوفقره قتل شده ودارد درهالیکس زندگی میکند...اوموجودعجیبی بودویکروز هم ناگهان ناپدید شد هیچکس نمیدانست اوچطور ازمدرسه فرار کرده وازآن به بعد هم خبری ازاو نشد.))

نیناسکوت کردوبه عکس روزنامه دست کشید گویی برادر مرحومش رانوازش میکرد،هری عمیقا ناراحت شد چون میتوانست جرالد راتصور کند یک پسرکوچک که چیزی اززندگی نمیداند درمیان گروهی از وحشیان وخون آشامان گیرافتاده وتنها جرمش گرگینه بودن است واینکه معجونهای فعلی جوابش رانمیدهند...درکوپه بازشد ورون غرغرکنان روی صندلی ولوو شد وازوظایف سخت ارشدبودن ومزخرف بودن این شغل صحبت کردوبه چشم غره های هرمیون هم هیچ توجهی نکردآنها نزدیک مدرسه شده بودند ورداهایشان راپوشیده بودند ونینا ردای معمولی خودش رابتن داشت چون هنوز گروه بندی نشده بود قرار بود اوراجداگانه همراه سه نفردیگر تازه وارد گروه بندی کنند وبرای همین او همراه بقیه سوار کالسکه نشد بلکه بایک کالسکه مخصوص زودتر به مدرسه رفت...باران وحشتناکی میبارید وزمین گل آلود بود،هری درمیان باران به زحمت جلویش رامیدید برای همین محکم به کسی یاچیزی برخورد کرد واورا روی زمین انداخت

-((معذرت میخواهم حالتان خوب است؟ ))

هری بادیدن کسی که روی زمین افتاده بود ازحیرت خشکش زد او همان موجود رداپوش بود که درخیابان دیده بود یاحداقل شبیه اوبود که حالا ردای سفیدش کاملا گلی وخیس شده بود ولی هنوز کلاهش راازصورتش کنارنزده بود و بشدت مواظب بود کلاهش کنار نرود

-((اجازه بدهید کمکتان کنم...))

هری دستش دراز کرد تابه او کمک کند ازروی زمین بلندشود...اوانگار شک داشت که دست هری رابگیردولی بالاخره دستش راگرفت وبلند شد وباافسونی لباس گلی وخیسش رادوباره مثل اول تمیزونو کردوبدون گفتن کلمه ای کیفش رابرداشت وبه طرف کالسکه مخصوص دوید

-((او یکی از دانش آموزان هالیکس بود...))

هری برگشت وهرمیون راپشت سرش دید

-((من حدس میزدم که اورا به هاگوارتز بیاورند...او یکی از دانش آموزانی بوده که مرگخواران راازمدرسه فراری داده یا دراصل کشته...البته حدس نمیزدم دامبلدور چنین کاراحمقانه ای انجام بدهد!!!بیا هری باید برویم...))

هری سوارکالسکه شد ولی تمام فکرش پیش دانش آموز هالیکسی بود اینکه چرا او مواظب بود صورتش معلوم نشود واینکه چرااصلا حرف نزد وهزاران سئوال دیگر...تالار پراز دانش آموزانی بود که تازه وخیس ازراه رسیده بودند وبادوستان قدیمی خودحال واحوال میکردند...دانش آموزان جدید نزدیک میزاساتید ایستاده بودند ومنتظر کلاه گروه بندی بودند،نیناهم درمیان آنها بود وبرای هری دست تکان داد وهمچنین سه دانش آموز هالیکسی که هرسه هنوز کلاه رداهایشان رابالا نزده بودند ومنتظر وساکت ایستاده بودند...بعدازاینکه تمام دانش آموزان سرجاهایشان مستقر شدند واساتید روی صندلی های مخصوص خود نشستند دامبلدور بلندشدوهمه سکوت کردند

-((ازاینکه باردیگردرکنارهم جمع شده ایم تاسال جدیدی راشروع کنیم خیلی خوشحالم وازاینکه هیچکس ازمیانمان نرفته خوشحالتر امسال برای جادوی سیاه استاد جدیدی داریم که امیدوارم ایشان تاسالها استاد این درس باقی بمانند،پروفسور آندریاس!!!))

اومردی تنومند وخوش چهره بود طوری که وای وای همه دخترها-البته بجز هرمیون-درآمد،او لبخندی زد و تعظیمی کرد ودوباره روی صندلی خود نشست

-((امسال برخلاف سالهای دیگر هاگوارتز چهاردانش آموز جدید پذیرش کرده که البته سال اولی نیستند وسال بالایی هستند که امیدوارم با آنها هم مثل دوستان خود رفتار کنید...))

-((بایک هالیکسی؟هرگز!!!))

هری نمیدانست چه کسی این حرف رازد ولی دید یکی از هالیکسی ها دستش را به طرف چوبدستی اش دراز کرد که همان رداپوشی که هری بااوبرخورد کرده بود دستش راگرفت ومانعش شد

-((پروفسور مک گوناگال کلاه رابیاورید تا گروهبندی شروع شود!!!))

کلاه طبق معمول شعری خواند وبعدتشویق همه منتظر ماند...مک گوناگال طوماری راباز کرد ونامهاراخواند:

-((نینا برادلیر از مدرسه دورمسترانگ سال ششم))

نینا لبخندی زد وکلاه را روی سرش گذاشت،بعدمدتی کلاه باصدای بلند گروهش رااعلام کرد

-((گریفیندور!!!))

همه اوراتشویق کردند و نینا با عجله پائین آمد و کنارهرمیون نشست ودوباره برای هری دست تکان داد

-((الینور براکیوپود ازمدرسه هالیکس سال چهارم))

یکی از رداپوشان جلوآمد وخواست روی صندلی بنشیند که مک گوناگال جلویش راگرفت

-((باید کلاهت رابرداری بعد بنشینی!!!))

دختر باوحشت عقب رفت انگار توهینی بشدت زشت شنیده باشد،ولی همان رداپوشی که هری با او برخورد کرده بود نزدیک دختر رفت و به آرامی کلاهش را بالازد...دخترفوق العاده زیبا بود موهای مشکی بلند داشت وچشمانش آبی و وحشتزده بود وروی پیشانی اش خراشهایی بچشم میخورد...دختر بالاخره روی صندلی نشست وکلاه را روی سرش گذاشت

-((هافلپاف!!!))

دختر نفس راحتی کشید وبه سمت میزهافلپافی ها دوید

-((دیوید کرانیش ازهالیکس سال پنجم))

پسردیگری ازرداپوشان جلو آمد وکلاهش را برداشت،او موهای کوتاه خاکستری و چشمان همرنگ آن داشت و با غرور هرچه تمامتر روی صندلی نشست و کلاه را روی سرش قرار داد

-((گریفیندور!!!))

پسرموخاکستری به آرامی به میزگریفیندور نزدیک شد ونزدیک لی جردن نشست و با وحشت چشمانش را بست و بعد به دوستش که هنوز گروه بندی نشده بود نگاه کرد...هری متوجه شد تمام هالیکسی ها دارند با وحشت به دوستشان نگاه میکنند

-((نس هاتیس ازهالیکس سال پنجم))

نس به آرامی کلاهش را بداشت وهمه ازحیرت آهی کشیدند،موهای او کاملا سفید بود درست عین برف وچشمان قهوه ای سرد و بی احساسی داشت...ازچشمان او نیروی عجیبی به بیننده منتقل میشد که هری اسمش را غرور و قدرت گذاشت انگار با چشمانش میتوانست همه را هیپنوتیزم کند...هری متوجه شد حتی نینا هم با اندکی ترس به او نگا میکند،نس روی صندلی نشست و کلاه را روی سرش گذاشت

-((اسلایترین!!!))

اسلایترینیها دست زدند ونس به آرامی به سمت میزآنها رفت ولی قبلش به دوستانش نگاهی انداخت...دراکو نس را کنار خودش نشاند و شروع به صحبت با اوکرد...نس جواب نمیداد و به میزخیره شده بود ولی ناگهان چشمانش را به چهره هری دوخت...هری وحشت کرد چون نگاه نس خیلی عجیب بود،نه مهربانی نه خشم ونه هیچ چیزدیگری درچشمانش دیده نمیشد...نگاهش تهی وسرد بود...

-((هری برگرد نگاهش نکن...))

نینا اینرا با لحن دلسوزی گفت و بعد به نس نگاه کرد،نس وقتی نینا را دید سری تکان داد و بعد به دراکو نگاه کرد

-((اورامیشناسی نینا؟))

-((بله او نس است،درهالیکس همه نس رامیشناسند...نس درهالیکس قدرتمندترین فرمانروا بود میدونی درهالیکس هرکس قدرتمند بود بافرمانروای قبلی مبارزه میکرد و اگر او را شکست میداد همه او را فرمانروا مینامیدند و نس بایکی از قدرتمندترین آنها مبارزه کرد و پیروز شد...اودرمیان همه هالیکسی ها محبوبیت دارد چون مثل دیگر فرمانرواها مغرور و ظالم نیست او خیلی هوای افرادش را دارد و بارها برای اینکه میخواسته ازحق افرادش دفاع کند به سلول انفرادی افتاده!!!))

هری به نس نگاه کرد که داشت با بیتفاوتی به گروه بندی سال اولی ها نگاه میکرد و هرگاه اسم اسلایترین شنیده میشد دست میزد...روی دست نس زخم زشت وعمیقی بچشم میخورد که هری مطمئن بود به علت دعواهایی است که احتمالا در هالیکس داشته...بعدگروه بندی به دستور دامبلدور غذاها روی میزظاهر شدند وهمه مشغول خوردن وآشامیدن شدند،هری به بچه های هالیکس نگاهی کرد که باحیرت به غذاهایشان نگاه میکردند و نمیدانستند چکار کنند و برای همین به سمت نس برگشتند...صورت نس بی تفاوت بود ولی او داشت از غذاها میخورد...افرادش لبخندی زدند و شروع به خوردن کردند...بعد از شام همه به اتاقها رفتند تا برای خواب آماده شوند...هری داشت اتاقش را مرتب میکرد که در زدند...سیموس و نویل و رون هنوز به اتاق نیامده بودند

-((بیاتودربازه...))

هری برگشت و با تعجب دیوید کرانیش راپشت سرش دید،همزمان وحشت برش داشت چون نمیدانست دیوید با او چکار دارد

-((ازمن نترس هری پاتر من تورا نمیکشم!!!))

صدای دیوید سردترین صدایی بود که هری تابحال شنیده بود

-((ما تورا میشناسیم وشاید تقدیراینگونه بوده که با تو همرده شویم ولی نس برایت پیامی دارد هری پاتر خوب گوش کن...نس گفته که دوست دارد ما با هم دوست باشیم تا اتحاد پیدا کنیم!))

دیوید سکوت کرد

-((منظور نس ازاین گفته چه بوده...کرانیش؟بمن بگو دیوید))

-((هری پاتر من نمیدانم نس چه منظوری داشته ولی به نفع شما الف.دالیها است که باما اتحاد داشته باشید ما با هم میتوانیم یکی باشیم...شب بخیرهری پاتر!!!))

دیوید تعظیمی کرد و از اتاق خارج شد...هری روی تختش نشست...نس تازه به این مدرسه آمده بود و نمیتوانست به همین زودی درمورد الف.دال اطلاعاتی کسب کند مگراینکه دراکو خواسته باشد او را مسخره کند آنهم به وسیله نس...همین بود این یکی دیگر ازمسخره های دراکو بود ولی هری اجازه نمیداد امسال هم دراکو او را اینطور مسخره کند...هری خواب عجیبی دید خواب دید در حیاط مدرسه هالیکس است و هزاران مرگخوار در حیاط مشغول مبارزه با دانش آموزان هالیکس هستند و هرازگاهی نور سبزی به طرف یکی از افرادش فرستاده میشد و او روی زمین می افتاد

-((سرورم باید اینجارا ترک کنیم!!!))

هری برگشت و دم باریک را پشت سرش دید،او خندید و چوبدستی اش را بیرون کشید و نفرینی قوی به سمت عده ای ازدانش آموزان فرستاد وهمه آنها را کشت ولی بعد مجبور شد کنار برود چون یک نفر نفرین مرگ را برای او فرستاده بود

-((ازمدرسه مابیرون برو ولدمورت!!!))

هری پسری را دید که موهای سفیدش خونی شده بود و با خشم به او نگاه میکرد و صدها نفر پشت سرش آماده حمله بودند و مرگخواران زیادی روی زمین افتاده بودند

-((شماها میخواهید مرا شکست بدهید؟هرگز نخواهید توانست...))

پسرموسفید پوزخندی زد وبعد نیمی از افرادی که پشت سرش بودند به جانورنما تبدیل شدند یکی خرس بود یکی مار یکی عقرب،هرکدام به حیوانی خطرناک مبدل شدند وبه دستور مو سفید به میان مرگخواران رفتند و جنگی وحشتناک را شروع کردند...هری نگاه نفرت انگیزی به پسرموسفید کرد وبه افرادش دستور عقب نشینی داد

-((بازهم مرا میبینی پسر...))

-((توهم نس هاتیس را بزودی ملاقات خواهی کرد ولدمورت!!!))

هری از صدای فریاد خودش از خواب پرید...سحر بود و هوا نیمه روشن بود،هری میدانست دیگر خوابش نخواهد برد و زاینکه هنوز درخاطرات ولدمورت شریک بود عذاب میکشید ولی ازاینکه حداقل حالا فهمیده جریان چیست تقریبا خوشحال بود...وقتی وارد اتاق مطالعه گریفیندور شد با تعجب دیوید را دید که دستش را درآتش فرو کرده بود وانگار چیزی را داشت از آتش بیرون میکشید...بعد از چند لحظه دیوید دستش را بیرون آورد دستش بشدت سوخته بود ولی دیوید لبخندی زد وازمایعی سبز که غل غل میکرد روی دستش ریخت و زخمهای دستش به سرعت خوب شد

-((صبح بخیرهری پاتر...زودبیدار شدی؟))

دیوید ردای سفیدش را درآورده بود و ردای گریفیندور را پوشیده بود ...دیوید بلند شد وروبروی او قرار گرفت و لبخند زد

-((خواب خوبی نداشتی نه؟ بهرحال تو همانی که ما میدانیم و آینده مشخصی داری اینها هم برای آینده تولازم است...نس برایت پیغامی دارد میگوید اگر میخواهی ضعیف نباشی سعی کن او را بکشی...البته نس را نه بلکه چیزی که تو را میترساند...باید نیرو هایت را تقویت کنی!!!))

دیوید خندید و کیفش را برداشت و بیرون زد...هری چند ساعت بعد به تالار غذا خوری رفت تا صبحانه بخورد...تالار خلوت بود ولی نس،نینا،دیوید و الینور در تالار بودند و مشغول بحث بودند،نینا هری را دید و برایش دست تکان داد ولی نس حتی نیم نگاهی هم به او نکرد...معلوم نبود آنها چه چیزرا اینطور با دقت میخوانند

-((آنها نمیتوانند چنین کاری بکنند برخلاف قانون است!!!))

-((قانون؟ دیوید کی مینورتاس قانون را رعایت کرد که این دومین بارش باشد؟))

دیوید سکوت کرد ولی از چهره اش معلوم بود نگران است

-((گوش کنید ما باید پیدایش کنیم فقط او نیروی کنترلش رادارد!!!))

نینا با دلخوری به دیوید نگاه کرد

-((استیو مدتهاست گم شده!!!))

دیوید دوباره سکوت کرد،نس هنوز حرفی نزده بود و در سکوت مشغول تماشای میزبود...هری بلند شد و به طرف او رفت

-((نس هاتیس میخواهم با تو صحبت کنم!!!))

نس بدون هیچ حرفی به هری خیره شد

-((دوست ندارم تازه واردینی عین تو مرا مسخره کنند حالا میخواهی اسلایترینی باشی یا یکی از هالیکسی های قاتل!!!))

دیوید بشدت عصبانی شد و چوبدستی اش را بیرون آورد و الینور زودتر از او چوبدستی اش را روی صورتش هری گذاشت تا نفرینی را اجرا کند

-((دست نگهدارید))

نس بالاخره صحبت کرد،اوهنوز با سردی به او نگاه میکرد

-((میخواهم بدانم چرا هری پاتر فکر میکند من او را مسخره کردم؟))

-((تو پیغامی برای مسخره کردن من به دیوید دادی تا بمن بدهد من میدانم تو قضیه الف.دال را از دراکو مالفوی شنیده ای و خواستی مثلا منرا ضایع کنی ولی من هرگز به موجوداتی مثل تو اهمیت نمیدهم...))

هری سکوت کرد چون نس داشت میخندید

-((معذرت میخواهم هری پاتر ولی من اصلا تو را مسخره نکردم و در مورد موجوداتی که عنوان کردی کسی که الان داری با او حرف میزنی نه آکرومانتیولاست و نه هیپوگریف...یک آدم است عین تو!!!))

هری خندید و تالار را ترک کرد

-((آدمها در هالیکس نمیمانند!!!))

هری رفت ونس همینطور نگاهش کرد

-((درست است آدمها درهالیکس نمیمانند...آدمها از هالیکس فرار میکنند...هری پاتر!!!))

پایان فصل اول

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 13:36  توسط لرد ولدمورت | 
سلام

فعلا ببخشید نتونستم چیزی بنویسم

به خاطر یه اشتباه همش پاک شد اگه می خواید به وبلاگ اصلیم یه سر بزنید اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 15:4  توسط لرد ولدمورت | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلام به همه این وبلاگ برای این ساخته شده که تمام داستانهای جدید هری پاتر که توسط ایرانی ها نوشته شده در اینجا قرار بگیره پس یادتون نره حتما نظر بدین
اگر خواستی داستانتون رو بگذارید تا به اسم خودتون در این وبلاگ ثبت بشه

نوشته های پیشین
فروردین 1386
اسفند 1385
دی 1385
خرداد 1385
پیوندها
لرد ولدمورت
هرمیون
فرهاد(مسخره بازیه نرین)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM